اقیانوس آرام

داستان حکیم و شاهزاده در زمان قدیم در همسایه ایران کشوری بود که با ایرانیان رفت وآمد می کردند و در همه ی امور با یکدیگر مبادله داشتند.

شغل اکثر آنان ماهیگیری و تجارت بود اما روابط خوبی بین دو پادشاه وجود نداشت در یکی از این روزها فرزند شاه همسایه مریض می شود و شاه دستور می دهد که حکیمی با تجربه به بالین شاهزاده بیاورند تا او را معالجه نماید. از این رو غلام دربار را دنبال حکیم فرستادند وقتی که حکیم دربار،شاهزاده را معالجه کرد گفت: بیماری او ناشناخته است و از دست من کاری بر نمی آید. شاه که خشمگین شده بود دست به شمشیر برد و به حکیم گفت یا فرزندم را معالجه می کنی یا تو را لب تیغ می گذاریم.حکیم که مرد عاقل وفهمیده بود به شاه گفت قربان هیچ کس نمیتواند فرزند شما را معالجه کند مگر یک نفر که او یک پزشک ایرانیست به نام ابوعلی سینا و با اینکه او سن بسیار کمی دارد اما مطمئنم که فقط او می تواند شاهزاده را نجات دهد.من مدتی در مکتب او درس خواندم و می دانم چه قدر داناست و با چشم خودم معجزات او را دیدم.

سپس شاه دستور داد به هر قیمتی بایستی او را به اینجا بیاورید و ازاین رو به غلام دستور داد که هر چه زودتر به ایران رفته و او را به اینجا بیاورد.غلام به دستور شاه صبح زود دروازه ی شهر را به سوی کشور ایران ترک می نماید و پس از چند روز سفر سخت به منزل ابوعلی سینا می رسد.ماجرای بیماری شاهزاده را به او می گوید و ایشان بعد از شنیدن علائم بیماری حاضر می شود به آنجا برود و او را معالجه نماید. وقتی که ابوعلی سینا به دربار شاه همسایه می رسد آنها بسیار خوشحال می گردند و شاه دستور میدهد همه ی امکانات را فراهم نموده تا ایشان بتواند فرزند شاه را معالجه کند.بیماری شاهزاده از نوعی ناشناخته بود که از حیوان به انسان منتقل می گشت و ابوعلی سینا توانست با سوالات زیاد به آن پی ببرد.وقتی شاهزاده به شکار می رود روباهی مریض یکی از لک لک های برکه را گاز می گیرد که شاهزاده همان لک لک را شکار می نماید و آشپز آن را به عنوان غذا تهیه نموده به او میدهد و بیماری به او سرایت مینماید.

مسئله را ابوعلی سینا فهمید دستور می دهد که میوه کاج و کرم خاکی را در بشقابی با هم آمیخته و سپس روی آتش سرخ نمایند و مقداری از آن را به شاهزاده داده و پس از این شاهزاده در مدت کوتاهی سلامتی خود را بدست می آورد شاه که بسیار خوشحال می گردد دستور می دهد که هر چه ابوعلی سینا میخواهد به او بدهد اما این پزشک ایرانی وقتی این پیشنهادها را می شنود در حالی که کلاه خود را روی قالی کنارش می گذارد می گوید هیچ هدیه ای بهتر از خدمت به هم نوع خود برای من لذت بخش تر نیست اما من به یادگاری یک کمان از ساخته ی کشور شاه به یادگار می برم.

 

این داستان روی یک کتیبه سیمانی در شهر همدان وجود دارد.

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ م ی ] [ نظرات () ]
سی دی آموزشی , کتاب آموزشی , خرید کیف و کلاه , خرید زیورآلات , دکورایسون منزل , عطر و ادکلن , لوازم شخصی، منزل، آشپزخانه، بهداشتی، پزشکی ,

درباره وبلاگ

نويسندگان
لینک دوستان
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed